تبلیغات
ادبیات-شعر-مناجات - شعر مهدی سهیلی
 
ادبیات-شعر-مناجات
iهرکس که هوای کوی دلبر دارد _ از سر بنهدهر آنچه در سر دارد_ ورنه بهزار چلّه ار بنشیند_ سودش ندهد که نفس کافر دارد
 
 

زمین و آسمان مكه آن شب نورباران بود

و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید-

امید زندگی در جان موجودات می‌جوشید -  

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود...

شبی مرموز و رؤیایی     

به شهر مكه مهد پاكجانان، دختر مهتاب می‌خندید

شبانگه ساحت "ام‌القری" در خواب می‌خندید

ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی-   

دمادم بس ستاره می‌شکفت و آسمان پولك نشان می‌شد  

صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ-   

به سوی كهكشان می‌شد...

*

دل سیاره‌ها در آسمان حال تپیدن داشت -  

و دست باغبان آفرینش در چنان حالت -   

سر "گل آفریدن" داشت

*

شگفتیخانه ی "ام‌القری" در انتظار رویدادی بود           

شب جهل و ستمكاری -  

به امیّد طلوع بامدادی بود    

سراسر، دستگاه آفرینش اضطرابی داشت    

و نبض كائنات از انتظاری دم به دم می‌زد   

همه سیاره‌ها در گوش هم آهسته می‌گفتند         

كه: امشب نیمه شب، خورشید می‌تابد      

ز شرق آفرینش اختر امیّد می‌تابد   

در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگی می‌دید:

به بام خانه‌اش بس آبشار نور می‌بارد

و هر دم یك ستاره در سرایش می‌چكد رنگین و نورانی    

و زین قدرت نمایی‌ها نصیب او-       

شگفتی بود و حیرانی  

*   

در آن دم مرغكی را دید با پرهای یاقوتی و منقاری زمرد فام    

كه سویش پركشید از بام

و در صحن سرا پر زد        

و پرهای پرندین را به پهلوی زن درد آشنا سائید   

به ناگه درد او آرام شد، آرام

به كوته لحظه‌ای گرداند سر را " آمنه " با هاله ی امید    

تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید      

چو دید آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را-    

دو چشمش برق زد تا دید رخشانچهر احمد را      

شنید از هر كران عطر دلاویز محمد را

سپس بشنید این گفتار وحی‌آمیز : 

الا ای " آمنه " ! ای مادر پیغمبر خاتم !   

سرایت خانة توحید ما باد و مشیّد باد       

سعادت همره جان تو و جان محمد باد 

*      

بدو بخشیده‌ایم ای" آمنه "  ای مادر تقوا !      

صدای دلكش "داود" و حب "دانیال" و عصمت "یحیی"   

به فرزند تو بخشیدیم:     

كردار "خلیل" و قول "اسماعیل" و حسن چهره ی" یوسف "  

شكیب "موسی عمران" و زهد و عفت "عیسی"

بدو دادیم خُلق" آدم " و نیروی "نوح" و طاعت "یونس"    

وقار و صولت "الیاس" و صبر بی‌حد" ایوب"   

بود فرزند تو یكتا

 بود دلبند تو محبوب  

سراسر پاك...

 سراپا خوب...

*

دو گوش "آمنه" بر وحی ذات پاك سرمد بود 

دو چشم آمنه در چشم رخشان "محمد"  بود    

كه ناگه دید روی دخترانی آسمانی را -

به دست این یكی ابریق سیمین ،در كف آن دیگری طشت زمرد بود    

دگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در كف داشت

"محمد"را چو مروارید غلتان شست و شو دادند

به نام پاك یزدان بوسه ها بر روی او دادند

سپس از آستین كردند بیرون "دست قدرت" را              

زدند از سوی درگاه خداوندی    

میان شانه‌های حضرتش "مهر نبوت" را     

سپس در پرنیانی نقره‌گون، آرام پیچیدند

وز آنجا آسمانی دختران، بر عرش كوچیدند

*

همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند :

كه آمد تك سواری در" مدائن" سوی "نوشروان"

 و گفت: ای پادشه! " آتشكده ی آذرگشسب" ما

كه صدها سال روشن بود 

هم امشب ناگهان خاموش شد... خاموش...   

به "یثرب" یك "یهودی" بر فراز قلعه‌ای فریاد را سر داد:

كه امشب اختری تابنده پیدا شد  

و این نجم درخشان، اختر فرزند عبدالله _   

نوین پیغمبر پاك خداوند ست    

و انسانی كرامند ست.    

یكی مرد عرب، اما بیابانگرد و صحرایی    

قدم بگذاشت در "ام‌القری" وین شعر خوش برخواند:

"كه ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟    

چه كس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟         

كه دید از "مكیان" آن ماهتاب پرنیانی را؟  

زمین و آسمان "مكه" دیشب نورباران بود     

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

بیابان بود و تنهایی و من دیدم     

كه از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد   

به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود كندند     

ز هر سو در بیابان عطر مشك و بوی عود آمد    

بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارایی !   

بیابان بود و من، اما چه اخترهای زیبایی !         

بیابان رازها دارد، ولی در شهر ،آن اسرار، پیدا نیست     

بیابان نقش‌ها دارد كه در شهر آشكارا نیست        

كجا بودید ای یاران؟!

كه دیشب آسمانی‌ها زمین "مكه" را كردند گلباران      

ولی گل نه، ستاره بود جای گل       

زمین و آسمان "مكه" دیشب نورباران بود    

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود "

*

به شعر آن عرب، مردم همه حالی عجب دیدند     

به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:    

كه ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟    

چه كس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟         

كه دید از "مكیان" آن ماهتاب پرنیانی را؟  بیابان بود و تنهایی و من دیدم     

كه از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد   

به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود كندند     

ز هر سو در بیابان عطر مشك و بوی عود آمد    

بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارایی !   

بیابان بود و من، اما چه اخترهای زیبایی !         

بیابان رازها دارد، ولی در شهر ،آن اسرار، پیدا نیست     

بیابان نقش‌ها دارد كه در شهر آشكارا نیست        

كجا بودید ای یاران؟!

كه دیشب آسمانی‌ها زمین "مكه" را كردند گلباران      

ولی گل نه، ستاره بود جای گل       

زمین و آسمان "مكه" دیشب نورباران بود    

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود   

*   

روانت شادمان بادا ! 

كجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرایی؟

كجایی ای بیابانگرد روشن رای بطحایی؟     

كه اینك بر فراز چرخ، یابی نام "احمد" را    

و در هر موج بینی اوج گلبانگ "محمد" را       

"محمد" زنده و جاوید خواهد ماند     

"محمد" تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند

جهانی نیك می‌داند  

كه نامی همچو نام پاك "پیغمبر" مؤید نیست        

و مردی زیر این سبز آسمان، همتای" احمد" نیست  

زمین ویرانه باد و سرنگون باد آسمان پیر

اگر بینیم روزی در جهان نام "محمد" نیست






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 14 دی 1393 :: توسط : نادر شیرازی
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: نادر شیرازی
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
با سلام- ضمن تشکر از شما لطفاجهت ارتقاء سطح کیفی مطالب وبلاگ نظر خود را بیان کنید. با تشکر





آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو